دلم گاهی برای خودم میسوزه
برای اون لبخندی که دیگه نیست
برای فریادهایی که بی جواب مونده
برای دلی که تو تنهایی هاش می تپه
برای همه ی چیزهایی که باید باشه و نیست
برای همه ی انتظارم که هر روز زیادتر میشه
برای سکوتی که هر لحظه بیشتر در اون فرو میرم
برای کلمه که برای گفتن همه ی احساسم کم میارم
برای اون چیزی که میخوام باشم و نیستم
برای همه ی عمری که اونجوری گذشت
برای دستهام که یخ کرده
برای چشمهایی که دیگه نمیشه نگاهش کرد
و برای تو که ...
88/4/15
تقدیم به پارسای عزیز که از همان روز اول قلبش را دیدم و دو بال کوچک نارنجی اش را...
هیچ کس وسوسه اش نکرد هیچ کس فریبش نداد او خودش سیب را از شاخه چید
و گاز زد و نیم خورده دور انداخت
او خودش از بهشت بیرون رفت و وقتی به پشت دروازه ی بهشت رسید
ایستاد انگار می خواست چیزی بگوید .چیزی اما نگفت .
خدا دستش را گرفت و مشتی اختیار به او داد و گفت : برو زیرا اشتباه کردی.
اما اینجا خانه ی توست هر وقت که برگردی و فراموش نکن که از اشتباه به آمرزش راهی هست.
او رفت و شیطان مبهوت نگاهش می کرد . شیطان کوچک تر از آن بود که او را به کاری وادار کند
شیطان موجود بیچاره ای بود که در کیسه اش جز مشتی گناه چیزی نداشت.
او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند او رفت تا کودکانه اشتباه کند.
او به زمین آمد و اشتباه کرد .بارها و بارها اشتباه کرد
مثل فرشته ی بازیگوشی که گاهی دری را بی اجازه باز می کند یا دستش به چیزی می خورد
و آن را می اندازد
فرشته ای سر به هوا که گاهی سر می خورد می افتد و دست و بالش می شکند
اشتباه های کوچک او مثل لباس نامناسبی بود که گاهی کسی به تن می کند
اما ما همیشه تنها لباسش را دیدیم و هرگز قلبش را ندیدیم که زیر پیراهنش بود
ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرتاب کردیم سنگ های ما روحش را خط خطی کرد
و ما نفهمیدیم.اما یک روز او بی آنکه چیزی بگوید لباس های نامناسبش را از تن در آورد
و اشتباه های کوچکش را دور انداخت و ما دیدیم که او دو بال کوچک نارنجی هم دارد
دو بال کوچک که سالها از ما پنهان کرده بود و پر زد مثل پرنده ای که به اشیانه اش بر می گردد.
او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتی خورشید طلوع کند صدایش را می شنویم
زیرا او قناری کوچکی است که روی انگشت خدا آواز می خواند.
در باز شد
و او با فانوسش به درون وزید.
زیبایی رها شدهیی بود
و من دیده به راهش بودم:
رویای بیشکل زندگیام بود.
عطری در چشمم زمزمه کرد.
رگهایم از تپش افتاد
وزشی میگذشت
و من در طرحی جا میگرفتم،
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا میشدم.
پیدا، برای که؟
او دیگر نبود.
مشی و مشیانه اولین جفت زمینی هستند
که درواقع گیاهی هستند که از زمین روییده شده اند
و اندامهای فوقانی شان از یکدیگر منفک است.
اولین فرزند آنها چنان به مذاقشان خوش آمد که آن را خوردند
و از آن پس خداوند بوسه را به جای خوردن آفرید.
بوسه، نمادی از خوردن است و نشانه اولین عشق زمینی.
پ.ن : به نظرم جالب اومد گذاشتم شما هم بخونید
دیگر حتی دل تنگت نمیشوم ...به تو فکر نمی کنم ....
از تو رد می شوم و به اکنون هایی می رسم که می گذرند
و من بی توجه به انها چمباتمه زده ام و به تو فکر می کنم .
چه خوش خیالی است خیال آمدنت
و من چه ساده چشم های سیاهم را به در دوخته ام
با این که می دانم آمدنی نیستی .
چه انتظار واهی!
افسوس که دوست داشتنت زیبا نبود چون خیال آبی نیلوفر...
به یاد اخرین روزهای بودن
خواستن و در بر کشیدن
من و تو گم شدیم در جوی هستی.
به دنبال شاید
لحظه ای...
لبخندی...
سلامی...
که هرگز نبود و
دلمان به همان خوش بود.
الهی گاهی نگاهی...
یکبار خواب دیدن تو
به تمام عمر می ارزد
نگو
پس نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست
قبول ندارم
گرچه به ظاهر جسم خسته است
ولی دل..دریاست
تاب و توانش
بیش از اینهاست
دوستت دارم
و تاوانش هر چه باشد
باشد
تا چیزی را نچشیده باشی طعمش برایت ناشناخته است ...
دوست داری برایت بگویم طعم دلتنگی چیست ؟
آنقـــــــــــــــــــــــــــدر تیز و تلخ است که اعماق وجودت را می سوزاند ...
قلبت را آتش می زند ...
تشنه ات می کند به معنای واقعی کلمه ...
و آدم دلتنگ ، بیتاب و سرگردان به دنبال رفع این عطش ؛
زمین و زمان و دین و دنیایش را به هم می ریزد تا به مطلوبش برسد ...
دلتنگی یعنی نفس های به شماره افتاده !
دلتنگی یعنی اشک های حبس شده در دل ... پشت میله های مژگان چشم !
دلتنگی یعنی آغوشی پر از ღجای خالی ღ !
دلتنگی یعنی هنوز هم ... شاید !
دلتنگی یعنی جلاد زمان ثانیه ثانیه تیغ بی تو بودن را بر پاره های دلم می کشد !
دلتنگی یعنی آرزوی یک لحظه ღ تو ღ را حس کردن ... لحظه ای به امتداد ابدیت !
دلتنگی یعنی من !
دلتنگی یعنی من عاشق خوبترین خوبانم ... و خوبترین خوبان ღخیلی بدღ است !
راستی گفته بودم ღتو خیلی بدی ღ؟!
ღتو خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی بدیღ !
به انتهای ماه رسیدم
بازهم چشمان تو
قبل ازآن فکرمی کردم که چشمانت درماه است
اما گویی چشم های تو بک گراند هستی شده
من از یک شکست عاشقانه می آیم،بگذارهمه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند. شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن. می گویند از صبح بنویس،از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت، باران پنجره چشمانم را شسته است. نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را دربیارم.بی ستارم و زرد با طعم معطر پاییز، که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهای من است.

